فريد الدين العطار النيسابوري

99

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

روىِ او در زيرِ زلفِ تابدار * بود آتشپاره‌اى بس آبدار لعلِ سيرابش جهانى تشنه داشت * نرگِس مستش هزاران دشنه داشت [ هر كه سوىِ چشمهء او تشنه شد * در دلش هر مژّه‌اى صد دشنه شد ] گفت را چون بر دهانش ره نبود * از دهانش هر كه گفت آگه نبود همچو چشمِ سوزنى شكلِ دهانْش * بسته زنّارى چو زلفش بر ميانْش چاهِ سيمين در زنخدان داشت او * همچو عيسى در سخن جان داشت او صد هزاران دل چو يوسف غرقِ خون * اوفتاده در چهِ او سرنگون گوهرى خورشيدفش در موى داشت * بُرقعى شَعرِ سيه بر روى داشت دخترِ ترسا چو بُرقع بر گرفت * بندبندِ شيخ آتش در گرفت چون نمود از زيرِ بُرقع روىِ خويش * بست صد زنّارش از يك موىِ خويش گر چه شيخ آنجا نظر در پيش كرد * عشقِ آن بت روى كارِ خويش كرد شد بكُل از دست و در پاى اوفتاد * جاىِ آنش بود و بر جاى اوفتاد هر چه بودش سر به سر نابود شد * ز آتِش سودا دلش چون دود شد عشق دختر كرد غارت جانِ او * كفر ريخت از زلف بر ايمان او